انکار پِطرُس

۲۲

۵۴سپس او را گرفتند و به خانۀ کاهن‌اعظم بردند. پِطرُس دورادور از پی ایشان می‌رفت. ۵۵در میانۀ صحنِ خانه، آتشی روشن بود و جمعی گرد آن نشسته بودند. پِطرُس نیز در میان آنان بنشست. ۵۶در این هنگام، کنیزی او را در روشنایی آتش دید و به او خیره شده گفت: این مرد نیز با او بود. ۵۷امّا او انکار کرد و گفت: ای زن، او را نمی‌شناسم. ۵۸کمی بعد، کسی دیگر او را دید و گفت: تو نیز یکی از آنهایی. پِطرُس در پاسخ گفت: ای مرد، من از آنها نیستم. ۵۹ساعتی گذشت و کسی دیگر به تأکید گفت: بی‌گمان این مرد نیز با او بود، زیرا جلیلی است. ۶۰پِطرُس در پاسخ گفت: ای مرد، نمی‌دانم چه می‌گویی. هنوز سخن می‌گفت که خروس بانگ زد. ۶۱آنگاه خداوند روی گرداند و به پِطرُس نگاه کرد، و پِطرُس سخن او را به‌یاد آورد که گفته بود: امروز پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد. ۶۲پس بیرون رفت و به‌تلخی بگریست.

لوقا۲۲: ۶۲ـ۵۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *