انکار پِطرُس

۱۴

۶۶هنگامی که پِطرُس هنوز پایین، در حیاط بود، یکی از خادمه‌های کاهن‌اعظم نیز به آنجا آمد ۶۷و او را دید که کنار آتش خود را گرم می‌کرد. آن زن با دقّت بر وی نگریست و گفت: تو نیز با عیسای ناصری بودی. ۶۸امّا پِطرُس انکار کرد و گفت: نمی‌دانم و درنمی‌یابم چه می‌گویی! این را گفت و به سرسرای خانه رفت. در همین هنگام خروس بانگ زد. ۶۹دیگربار، چشم آن کنیز به او افتاد و به کسانی که آنجا ایستاده بودند، گفت: این مرد یکی از آنهاست. ۷۰امّا پِطرُس باز انکار کرد. کمی بعد، کسانی که آنجا ایستاده بودند، بار دیگر به پِطرُس گفتند: بی‌گمان تو نیز یکی از آنهایی، زیرا جلیلی هستی. ۷۱امّا پِطرُس لعن‌کردن آغاز کرد و قسم خورده، گفت: این مرد را که می‌گویید، نمی‌شناسم! ۷۲در همان‌دم، خروس بار دوّم بانگ زد. آنگاه پِطرُس سخنان عیسی را به‌یاد آورد که به او گفته بود: پیش از آنکه خروس دو بار بانگ زند، سه بار مرا انکار خواهی کرد. پس دلش ریش شد و بگریست.

مرقس۱۴: ۷۲ـ ۶۶

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *