ایمان نظامی رومی


۸

۵چون عيسي وارد كَفَرناحوم شد، يك نظامي رومي نزدش آمد و با التماس ٦به او گفت: سرور من، خدمتكارم مفلوج در خانه خوابيده و سخت درد ميكشد. ٧عيسي گفت: من مي آيم و او را شفا ميدهم. ٨نظامي پاسخ داد: سرورم، شايسته نيستم زير سقف من آيي. فقط سخني بگو كه خدمتكارم شفا خواهد يافت. ٩زيرا من خود مردي هستم زير فرمان. سربازاني نيز زير فرمان خود دارم. به يكي ميگويم:برو ، ميرود،و به ديگري ميگويم:بيا ، مي آيد. به غلام خود ميگويم:اين را بجا آر، به جاي مي آورد. ١٠عيسي چون سخنان او را شنيد، به شگفت آمدو به كساني كه از پي اش مي آمدند، گفت:آمين، به شما ميگويم،چنين ايماني حتي در اسرائيل هم نديده ام. ١١و به شما ميگويم كه بسياري از شرق و غرب خواهند آمد و در پادشاهي آسمان با ابراهيم و اسحاق و يعقوب بر سر يك سفره خواهند نشست، ١٢اما فرزندان اين پادشاهي به تاريكي بيرون افكنده خواهند شد، جايي كه گريه و دندان بر هم ساييدن خواهد بود. ١٣سپس به آن نظامي گفت: برو! مطابق ايمانت به تو داده شود. در همان دم خدمتكار او شفا يافت.

متی۸: ۱۳ـ۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *