تولد یحیی

۱

۵۷چون زمان وضع حمل اِلیزابِت فرارسید، پسری به دنیا آورد. ۵۸همسایگان و خویشان چون شنیدند که خداوند رحمت عظیمش را بر وی ارزانی داشته است، در شادی او سهیم شدند.۵۹روز هشتم، برای آیینِ ختنۀ نوزاد آمدند و می‌خواستند نام پدرش زکریا را بر او بگذارند. ۶۰امّا مادر نوزاد گفت: نه! نام او باید یحیی باشد. ۶۱گفتند: از خویشان تو کسی چنین نامی نداشته است. ۶۲پس با اشاره، نظر پدر نوزاد را دربارۀ نام فرزندش جویا شدند. ۶۳زکریا لوحی خواست، و در برابر حیرت همگان نوشت: نام او یحیی است! ۶۴در‌دم، زبانش باز شد و دهان به ستایش خدا گشود. ۶۵ترس بر همۀ همسایگان مستولی گشت و مردم در سرتاسر کوهستان یهودیه در این‌باره گفتگو می‌کردند. ۶۶هر‌که این سخنان را می‌شنید، در دل خود می‌اندیشید که: این کودک چگونه کسی خواهد شد؟ زیرا دست خداوند همراه او بود.

لوقا١: ٦٦-٥٧

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *