دلنوشته ها و حكايات

 

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

مهم نیست چقدر حقیقت را میدانیم
مهم اینست که چقدر برایش قیمت میپردازیم
ندانستن حقیقت ناآگاهی ست ولی دانستن حقیقتی که به آن عمل نکنیم یک فاجعه است.
.
به رفتار پیلاطس توجه کنید
پیلاطس حاکم رومی چندین بار میگوید من میدانم درعیسی هیچ گناهی نیست .من میدانم از روی حسادت و جهل و تعصب میخواهید مصلوب شود . پیلاطس تا زمانیکه منافعش بخطر نیفتاده بود حقیقت را گفت
.
.
ولی وقتی گفتند اگرعیسی را آزاد کنی ” دوست قیصر نیستی ” بلافاصله فرمان مصلوب شدن مسیح را صادر کرد یوحنا 19 : 12 و13 چــرا ؟ زیرا هرجند حقیقت را میدانست ولی دوستی مسیح را هنوز تجربه نکرده بود و کسی برای کسیکه دوستش نیست قیمتی پرداخت نمیکند.
.
.
علت اینکه بعضی از ما با وجود ایمان داشتن به حقیقت مسیح حاضر به پرداخت هیچگونه قیمتی نیستیم همین است که بین ” دوستی قیصر ” و یــا ” دوستی عیسی ” هنوز به نتیجه خاصی نرسیده ایم

چه فـرقی ست بین کاهنین متعصب و افراد جاهلی که بخاطر تقلید از کاهنین فریاد میزندند مصلوبش کن مصلوبش کن با پیلاطسی که گفت ” من در این شخص حقیقتا هـیـچ عـیــبـی نیافتم ” ؟ یوحنا 18 : 38
.
.

و چه فرقی ست بین ما که کلام را میدانیم و در باره مسیح موعظه میکنیم با کسیکه فریاد میزند مصلوبش کن مصلوبش کن ؟ فرق در اینست که :
.
آنها بدون ایمان ودانستن حقیقت جسم مسیح را مصلوب میکنند که سه روز بعد عملشان باطل میشود زیرا بعد ازهرشام صلیبی صبح قیامی ست و مسیح برمیخیزد .
.
ولی ما با وجودیکه میدانیم و باورش داریم اگر خدای ناکرده حاضر نباشیم برای پیروی ازایمانمان قیمت پرداخت کنیم آگاهانه محبتش را نادیده گرفته و اراده اش را مصلوب میکنیم و چه بسا تاثیرش رد کردن ادراهده خدا تاثیری ابدی باشد .
.
مواظب باشیم “دوستی قیصرها ” روی دوستی با ” عیسی مسیح ” اثر نگذارد. به راستی آخرین باریکه برای ایمانمان در برابر یک وسوسه یک احساس خشم به شخص خطاکار و یا یک ناملایمتی قیمت پرداخت کرده ایم کی بوده ؟ خداراشکر برای آن روز و برای ایمانیکه برایش قیمت پرداخت کرده اید .

(جلیل سپهر)

 

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

( بی میلی نسبت به دعا)

یکی از رایج ترین موانع برای دعا، بی میلی است.👈افراد دعا نمی کنند، زیرا احساس می کنند از آن خوششان نمی آید.👉 اما نباید تصور کنیم که دعا فقط زمانی موثر است که در دل خود، احساس اشتیاق و تشنگی می کنیم. آنانی که در دعا به قدرتی عظیم دست یافته اند، می گویند که امواج احساس فقط گاه گاه در اوقات شفاعت به آنان دست می دهد. می گویند که👈باید وقت ملاقات خود را با خدا حفظ کنیم، چه خوشمان بیاید و چه نیاید.👉

اگر با کسی وعده ملاقات داریم که او را مهم به شمار می آوریم، آیا آن را چند دقیقه پیش از ملاقات لغو می کنیم، فقط به این دلیل که احساس بی میلی می کنیم؟ آداب معاشرت حکم می کند که این کار، درست نیست. آیا

نباید این ادب را برای خدا به جا بیاوریم؟

👈مردان و زنان بزرگ دعا ما را مطمئن می سازند که وقتی با وجود بی میلی دعا می کنیم، خدا می تواند کارهای بزرگتر برای ما انجام دهد تا آن هنگام که با میل دعا می کنیم.👉

تمایل به اطاعت از او باعث می شود عمیق تر تسلیم او گردیم، تصمیم برای شتافتن به حضور خدا، تعهد روحانی ما را مستحکم می سازد. آنچه موجب اثربخشی دعای ما می شود، ایمان است، نه احساس ما.

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

«مطلق»

برای توصیف صفات بنیادین خدا از سه اصطلاح استفاده می‌شود. همۀ این اصطلاحات با کلمۀ «مطلق» خاتمه می‌یابند که به معنی «همه» می‌باشد. خدا «دانای مطلق»، «قادر مطلق» و «حاضر مطلق» است.

خدا دانای مطلق است، به این معنا که او همه چیز را می‌داند. او از افکار و انگیزه‌های شما آگاه است- او بیش از شما از نیازتان آگاه است. چیزی نیست که او نتواند درک کند، بفهمد یا از آن بی‌خبر باشد. خدا همه چیز را می‌داند.

قادر مطلق بودن خدا اشاره به این واقعیت دارد که خدا دارای اقتدار مطلق است. چیزی بزرگتر یا عظیمتر از خدا وجود ندارد. چیزی نیست که او از پس آن برنیاید. خدا آنقدر قوی است که می‌تواند از پسِ هر مشکلی از مشکلات این دنیا و نیز هر کشمکشی که دارید، برآید. بدانید که خدا از هر مشکلی که با آن دست به گریبان هستید، بزرگتر است. اگر احساس می‌کنید نمی‌توانید از پسِ آن مشکلات بربیایید، بدانید که خدای قادری هست که می‌تواند این کار را انجام دهد.

خدا حاضر مطلق یا همه جا حاضر نیز هست. جایی نیست که او نباشد. او همیشه همه جا هست. جایی نیست که حضور او به آن راه نداشته باشد. هر وقت احساس تنهایی کردید، بدانید که خدا با شما درست در کنار شما است.

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

یــه روز گفـتم:خــسته م خیلی خــسته م
غرورم گفت: داری چکار میکنی؟ جلوی مردم از خودت ضعف نشون نــده
احساسم گفت: نکنه سـن ت رفته بالا پیر شدی دیگه؟
عضو جدید کلیسا گفت: برادر شما خادم خـدایید از شما این حرفا خیلی بعیده
عضو قدیمی کلیسا گفت: اعتراف منفی نکن برادر. روح خستگی رو همین حالا بنام مسیح نهیب بده
مخالف کلیسا گفت: جانم حال کردم منتظر این روز افتادنت بودم. لحظه شماری میکردم واسه چنین روزی
شیطان گفت: دیـدی بالاخره کم آوردی؟ تو دیگه بریدی. نفسای آخرته. بهتره ترک خدمت کنی بیچاره
مســیح لبخندی زد و بهم گفت: هیچی ت نیس تـو فقط خسته ای همین. به خلوت بیا کمی استراحت کن
و من اونروز در خلوت حضور مسیح ساکت و آروم موندم استراحت کردم و فردا با تازگی و شادابی جدید بلند شـدم از ته دل قــهـقه زدم به هـرچی که هرکی دیروز بهم گفته بود.
شما هم اگه یه روز مثل من خسته شدی به غرورت به احساست به اعضای جدید و قدیم کلیسات و به مخالفت و به شیطان گوش نکن. مسیح با لبخند شیرینش بهت میگه: هــچیی ت نیـس تو فقط خسته ای: به خلوت بیا کمی اسـتراحت کـن. مرقس 6 : 31
جلیل سپهر

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

 «درسهایی از زندگی زکریا»

زکریا پیش از هر کس دیگری آگاه شد که خدا بزودی خودش به این جهان خواهد آمد.
زکریا و همسرش الیزابت بخاطر تقوا و پاکدامنی شان معروف بودند. آنها برای انجام رسالت خاص الهی کاملا مناسب بودند. اما از نداشتن فرزند رنج می بردند. یهودیان از دیرباز نداشتن فرزند را دلیلی بر لعنت الهی می دانستند. زکریا و الیزابت هر دو پیر بودند و دیگر برای بچه دار شدن دعا نمی کردند.
این سفر کوتاه زکریا به اورشلیم که برای انجام وظیفه در خانه خدا بر حسب نوبتش صورت گرفت، برکت غیر منتظره ای در بر داشت. از بین کاهنان، این بار زکریا انتخاب شد تا برای تقدیم بخور به خدا از جانب مردم وارد مقدس ترین جایگاه شود. ناگهان با تعجب و ترس زیاد، خود را در مقابل یک فرشته یافت. پیغام فرشته بقدری عالی بود که نمی شد آن را باور کرد!
واکنش زکریا بیشتر ابراز شک و تردید در مقابل وعده فرشته در خصوص بچه دار شدن او بود ولی هیچ واکنشی در مقابل وعده آمدن نجات دهنده نشان نداد. در نتیجه، خدا زکریا را تا زمان تحقق وعده، از سخن گفتن باز داشت.
دعای زکریا که در انجیل لوقا فصل اول ثبت شده، آخرین تصویری است که ما از او داریم. زکریا مانند بسیاری از وفادارترین خادمین خدا، زمانی که نوبت ایفای نقشش تمام شد، آرام آرام صحنه امتحان را با سرافرازی ترک کرد. در اوقاتی که در مورد امور الهی دچار شک می شویم، ولی در عین حال مایلیم از او اطاعت کنیم، زکریا را قهرمان خود سازیم. با نگریستن به زکریا، امیدوار میشویم که خدا از طریق هر کسی که خود را در اختیار او بگذارد، میتواند کارهای بزرگی بکند.

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

زنی به کشیش کلیسا گفت :من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم .
کشیش گفت :میتونم بپرسم چرا؟
زن جواب داد:
چون یک عده را میبینم که دارند با گوشی صحبت میکنند ، عده ای در حال پیامک فرستادن در حین دعا خواندن هستند ،

بعضی ها غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند ،بعضی فقط جسمشان اینجاست،بعضی ها خوابند،بعضی ها بمن خیره شده اند.

کشیش ساکت بود ،بعد گفت ؛میتوانم از شما بخواهم کاری برای من انجام دهید قبل از اینکه تصمیم آخر خود را بگیرید ؟

زن گفت ؛حتمن چه کاری هست ؟

کشیش گفت ؛میخواهم لیوانی آب را در دست بگیرید و دوبار دور کلیسا بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد.

زن گفت ؛بله می توانم.

زن لیوان را گرفت و دوبار به دور کلیسا گردید .برگشت و گفت انجام دادم .

کشیش پرسید :کسی را دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟

کسی را دیدی که غیبت کند؟کسی را دیدی که فکرش جای دیگر باشد ؟کسی را دیدی که خوابیده باشد ؟

زن گفت:نمی توانستم چیزی ببینم چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از آن بیرون نریزد.

کشیش گفت :وقتی به کلیسا می آیید باید همه حواس و تمرکزتان به خدا باشد .
برای همین است که مسیح فرمود مرا پیروی کنید . و نگفت که مسیحیان را دنبال کنید ،

نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند .بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود .

نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی دیگران و قضاوت کردنشان .آمين

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

ديروز شيطان را ديدم…….. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و … هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه
حرف ب…زند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم وخداروشكركردم براي قلبي كه پيدا شده بود…

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

نجار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.» نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم. »

گرداوری: عمانوئیل پورمند

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

‎پنج کلید اصلی برای به کمال رساندن دوره زندگی
بعضی روابط و کارهای خود را زیبا شروع میکنند اما زیبا به پایان نمیرسانند . شمشون با اقتدار شروع کرد ولی با شکست و اسارت تمام کرد
جدعون با شکستن بت ها شروع کرد ولی با شکست روحانی تمام کرد ، برادر بزرگ پسر گمشده با اطاعت شروع کرد ولی با حسادت و نافرمانی تمام کرد، در مقابل پولس با نفس کشیدن در قتل و نابودی ایمانداران شروع کرد و با هویت ایمانداری پیروزمند تمام کرد او در خاتمه زندگی اش گفت : بجنگ نیکوی روحانی جنگ کردم و دوره خود را به کمال رسانیدم وایمان خود را محفوظ داشته ام .
دوم تیموتائوس 4 : 7

🌺پنج كليد اصلي پولس برای به کمال رساندن دوره زندگی اش:🌺

قدم اول – داشتن اعتماد بنفس – خود را در فیض خدا پذیرفتن
پولس را مسیح تبدیل کرد مردم او را نمیپذیرفتند ولی او هویت جدید خود را در مسیح پذیرفته بود و طبق آن قدم برمیداشت. به فیض خدا آنچه حالا هستم هستم .
اول قرنتیان 15 : 10
.
قدم دوم – با منشاء اقتدار و باور خود درهم آمیخته شدن
پولس مسیح را منشاء اقتدار و باور خود میدانست و با او درهم آمیخته شده بود .
با مسیح مصلوب شده ام و بعد ازین نه من بلکه مسیح در من زندگی میکند.
غلاطیان 2 : 20
.
قدم سوم : با ایمان قدم برداشتن نه با شک و تردید
پولس با ایمان قدم بر میداشت نه با اگر و اما و شک و تردید .
میدانم به کی ایمان آورده ام و یقین دارم او قادرست امانت مرا تا به آخر حفظ کند
دوم تیمو تائوس 1 : 12.               قدم چهارم – انعطاف پذیر بودن
پولس خود را با شرایط متفاوت منطبق میکرد
اهل شریعت را مثل اهل شریعت بی شریعتان را مثل بی شریعتان وضعیفان را مثل ضعیفان شدم تا به هرنوعی آنها را برهانم همه اینکارها را بجهت انجیل کردم .
اول قرنتیان 9 : 19 تا 23
.
قدم پنجم – برای اهدافـت قیمت پرداخت کـن
پولس برای اهدافش قیمت پرداخت میکرد و دنبال پیروزیهای مجانی موقتی نبود
از یهود پنج مرتبه شلاق خوردم یک دفعه سنگسار شدم سه مرتبه کشتی ام شکست سه شبانه روز در دریا با مرگ روبرو بودم درسفرها با خطر رودخانه ها و دزدان و خطر از هموطنان خودم و سایرملت ها و خطر در شهرها و بیابانها و دریاها و مسیحی نمایان کاذب با محنت و مشقت و بی خوابیها و گرسنگی و تشنگی و سرما و عریانی بسربردم .
دوم قرنتیان 11 : 24 – 27

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

اعتقادنامهٔ نیقیه

ما ایمان داریم به یک خدا، پدر قادرمطلق،
آفرینندهٔ آسمان و زمین و همهٔ چیزهای دیدنی و نادیدنی پیدا و ناپیدا. و ایمان داریم به یک خداوند، عیسای مسیح،
پسر یگانهٔ خدا، مولودِ ازلی از پدر، نور از نور، خدای حقیقی از خدای حقیقی، مولود و نه مخلوق، که او را با پدر یک ذات است.
همه چیز به‌واسطهٔ او آفریده شد؛
او به‌خاطر ما آدمیان و برای نجات ما از آسمان نزول کرد،
و به واسطهٔ روح‌القدس از مریم باکره جسم گرفت و انسان شد.
رنج کشیده و مدفون گشت، و روز سوم بر حسب کتب مقدس از مردگان برخاست؛
و به آسمان‌ها صعود کرد و به دست راست پدر نشسته است،
و بار دیگر با جلال می‌آید تا زندگان و مردگان را داوری کند
و سلطنت او را پایانی نخواهد بود. و ایمان داریم به روح‌القدس، خداوند و بخشندهٔ حیات، که از پدر (و از پسر) صادر می‌گردد، و با پدر و با پسر پرستیده می‌شود و جلال می‌یابد،
و به واسطهٔ انبیا سخن گفته است. و ایمان داریم به یک کلیسایِ جامع و مقدس که کلیسای رسولان است.
و به یک تعمید برای آمرزش گناهان اذعان داریم
و رستاخیز مردگان و حیات عالم آینده را انتظار می‌کشیم.
🌺آمین🌺

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید … باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد …مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد … اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت … در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد … 🌺دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!🌺پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود …
@kelisaye7

         🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ…
ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺮ ﭘﺸﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﻟﺒﻤﺎﻥ ﺑﺎﻟﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﻣﻬﺮ
” ﻧﺠﺎﺑﺖ ” ﻭ ” ﻋﻔﺖ ” ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ…

ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ…
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﺮﺗﺐ ﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﻧﺸﺪﻩ ﻣﺎﻥ ، ” ﻣﺤﺒﻮﺏ “
ﻭ ” ﻣﻌﺼﻮﻡ ” ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭ ﺍﻧﻀﺒﺎﻁ 20 ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ…

ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺟﻮﺟﻪ ﺍﺭﺩﮎ ﺯﺷﺘﯿﻢ !
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻥ ﺻﺒﺮ
ﮐﺮﺩﯾﻢ !

ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ…
ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼ
” ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ” ، ” ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ” ﻭ ” ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ” ﺁﻓﺮﯾﻦ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ…

ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ
ﮔﺮﯾﺨﺘﯿﻢ !

ﺁﺗﺶ ..!

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ !

ﭼﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﯾﮏ
ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ،
ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮ ﮐﻮﺩﮐﯿﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺣﺮﺍﻡ ﺷﺪ !!!

ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎﯼ
ﮐﻤﯿﺘﻪ ، ﻧﻔﺲ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﻤﺎﻥ ﺣﺒﺲ
ﺷﺪ …

و ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺍ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ…

ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺗﺮﺳﯿﻢ…

ﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﺗﺮﺳﯿﻢ…!

ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﺮﺳﯿﻢ…

ﺗﺮﺱ …
ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺗﻤﺎﻡ آنچه ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻥ
ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﻢ…

ﻭ ﺁﺗﺶ …
ﭘﺎﺳﺦ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﺮﺍﺕ
ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﺑﭙﺮﺳﯿﻢ…

ﭼﻘـــــــــــــــــﺪﺭ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ
ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ
ﺑﺮﻭﯾﻢ…

ﺗﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﮐﻼﻩ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﮐﻨﯿﻢ…

ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ…!

ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ…

ﺑﺪﻭﯾﻢ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ
ﺑﻠﻨﺪﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ
ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ…

ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻔﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﯿﻢ…

ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﻨﯿﻢ…

ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻨﯿﻢ…

ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ …

ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ..

ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ!

ﺳﺮﻫﺎﯼ ﺯﻧﺎﻧﮕﯿﻤﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﭼﺎﺭﻗﺪ ﻫﺎ
ﺧﻢ ﺷﺪ…

ﻭ ﺑﺮﺟﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺎﻧﮕﯿﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﻗﻮﺯ
ﭘﺸﺘﻤﺎﻥ ﭘﻨﻬﺎﻥ..!

ﺗﺮﺱ ، ﮔﻨﺎﻩ ، ﺁﺗﺶ ، ﺍﺑﻠﯿﺲ …

ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﺮﻣﻌﻨﺎ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ !

ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎ ﺯﺷﺖ ﺗﺮ ، ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺟﺬﺍﺏ ﺗﺮ!!

ﺯﻥ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎ
ﻫﻨﺠﺎﺭﻫﺎ..

ﻭ ﻣﺮﺩ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻤﮑﻦ ﻫﺎ ﻭ
ﻫﻨﺠﺎﺭ ﻫﺎ…

ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﺍﯾﻢ!

ﻣﺎ ﻭﺯﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ…

ﻣﺎ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﺍﻧﮕﺸﺘﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻫﺴﺖ…

ﻭ ﺟﺸﻦ ﺗﮑﻠﯿﻔﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭﯼ
ﺩﻭﺷﻤﺎﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ..

ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺍﻭﺷﯿﻦ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ
ﺷﺪﻩ ﯼ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺑﻮﺩ…

ﻭ ﻫﺎﻧﯿﮑﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﺘﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ
ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﻮﺟﯿﺮﻭ
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ …

ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ
ﺟﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ!

ﭘﺪﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ..

ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﺎ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻣﺮﺩ ﺗﺮ ﺷﺪ..!

ﮐﻢ ﮐﻢ ﮔﻮﮔﻮﺵ ﻭ ﻫﺎﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﻭﯾﺪﺋﻮﻫﺎﯼ
ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ…

ﻭ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ» ﺻﺎﻋﻘﻪ « ﺍﯼ
ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺧﺸﮑﺸﺎﻥ ﮐﻨﺪ !

ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺻﺎﻋﻘﻪ، ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺸﮏ ﮐﺮﺩﻩ !!

ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻓﻘﻂ
ﺑﺎﯾﺪ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺑﭙﺰﯾﻢ…

ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﮐﻪ
” ﺧﺪﺍ ” ﺩﺭ ﺷﮑﻤﻤﺎﻥ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ!!

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮﻣﺎﻥ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ
ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ…

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻤﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﻡ ﺁﻥ ﺗﺮﺳﻬﺎ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎﻫﻨﺠﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺯﻧﺎﺷﻮﯾﯿﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﯾﻢ
ﺻﺎﻋﻘﻪ ﺧﺸﮑﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ !!!

ﻣﺎ ﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺯﻥ..

ﺑﻪ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺷﮑﻢ
ﻣﺮﺩﺍﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﯿﻢ..!

ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺷﻬﻮﺗﺸﺎﻥ ﺗﺸﻨﻪ…

ﻣﺎ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ!!!!!!

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ…

ﻃﺮﺍﻭﺕ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ…

ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺯﻧﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ…

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﮑﻠﯿﻔﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﻤﺎﻥ
ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ…

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﺭﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺤﺮﻡ
ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻧﺸﺪﻧﺪ…

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﺤﺮﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ
ﺧﺎﻃﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎ ﻭ
ﺷﻮﻫﺮﻫﺎ ﮐﺘﮏ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ…

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ…

ﺩﺭ ﻣﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﻭﺍﻧﺪند…

ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﺯﺩﻧﺪ…

ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﺎﺥ ﻭ ﺑﺮﮒ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ
ﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ…

ﻣﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ…

ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺴﺘﮕﯿﻤﺎﻥ
ﺣﺎﻻ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻭ ﭼﻬﻞ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻌﻠﻪ ﯼ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ
ﻣﯿﮕﺮﺩﯾﻢ..!

ﺷﻌﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺸﺎﻥ …

ﻭ ﺣﺎﻝ،
ﺩﻣﺎﻍ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ…
ﺍﯾﻤﭙﻠﻨﺖ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯾﻢ
ﭘﺮﻭﺗﺰ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﮐﻼﺱ ﺭﻗﺺ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ…

ﺗﺎ ﺑﺎ ﺩﺍﻑ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ
ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﮐﻨﯿﻢ..!!!

ﺗﺎ ﺷﻮﻫﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺳﻼﺡ
ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ…

ﺳﻼﺡ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺸﺎﻥ…

ﻭ ﻫﻨﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﺯ ﮔﯿﺠﯿﻢ ﮐﻪ
ﭼﻄﻮﺭ ﻫﻢ ﺁﺷﭙﺰ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ…!

ﻫﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺧﻮﺑﯽ…

ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻤﻮﻧﻪ!!

ﻫﻢ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ
ﺑﭽﺮﺧﺎﻧﺪ..

ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﻨﯿﻢ…

ﻫم ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻨﯿﻢ، ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗا
ﻣﺮﺩﺍﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎﻥ…

ﻭ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ…

ﻧﺠﯿﺐ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ…

ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻭﻓﺎ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ…

ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ…

ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ…

ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻭ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ…

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺎﺷﻮﯾﯿﻤﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯾﻢ..

ﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﻢ…

ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ…

ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ…

ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ…

❤برگرفته از نوشته هاي خانم يلدا لطيفي❤