شام آخر

۱۴

۱۲در نخستین روز عید فَطیر که برۀ پِسَخ را قربانی می‌کنند، شاگردان عیسی از او پرسیدند: کجا می‌خواهی برویم و برایت تدارک ببینیم تا شام پِسَخ را بخوری؟ ۱۳او دو تن از شاگردان خود را فرستاد و به آنها گفت: به شهر بروید؛ در آنجا مردی با کوزه‌ای آب به شما برمی‌خورد. از پی او بروید. ۱۴هر‌جا که وارد شد، به صاحب آن خانه بگویید، استاد می‌گوید، میهمانخانۀ من کجاست تا شام پِسَخ را با شاگردانم بخورم؟ ۱۵و او بالاخانه‌ای بزرگ و مفروش و آماده به شما نشان خواهد داد. در آنجا برای ما تدارک ببینید. ۱۶آنگاه شاگردان به شهر رفته، همه‌چیز را همانگونه که به ایشان گفته بود یافتند و پِسَخ را تدارک دیدند. ۱۷چون شب فرارسید، عیسی با دوازده شاگرد خود به آنجا رفت.۱۸هنگامی که بر سفره نشسته، غذا می‌خوردند، عیسی گفت: آمین، به شما می‌گویم که یکی از شما که با من غذا می‌خورد مرا تسلیم دشمن خواهد کرد. ۱۹آنها غمگین شدند و یکی پس از دیگری از او پرسیدند: من که آن کس نیستم؟ ۲۰عیسی گفت: یکی از شما دوازده تن است، همان که نان خود را با من در کاسه فرو‌‌می‌بَرَد.۲۱پسر‌انسان همانگونه که دربارۀ او نوشته شده، خواهد رفت، امّا وای بر آن‌کس که پسر‌انسان را تسلیم دشمن می‌کند. بهتر آن می‌بود که هرگز زاده نمی‌شد. ۲۲هنوز مشغول خوردن بودند که عیسی نان را برگرفت و پس از شکرگزاری، پاره کرد و به شاگردان داد و فرمود: بگیرید، این است بدن من. ۲۳سپس جام را برگرفت و پس از شکرگزاری، به آنها داد و همه از آن نوشیدند. ۲۴و بدیشان گفت: این است خون من برای عهد جدید که به‌خاطر بسیاری ریخته می‌شود. ۲۵آمین، به شما می‌گویم که از محصول مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را در پادشاهی خدا، تازه بنوشم. ۲۶آنگاه پس از خواندن سرودی، به سمت کوه زیتون به‌راه افتادند.

مرقس۱۴: ۲۶ـ۱۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *