شفاي دو نابينا و يك لال

۹

۲۷هنگامي كه عيسي آن مكان را ترك مي كرد، دو مرد نابينا در پي او شتافتند، فرياد مي زدند: اي پسر داود، برما رحم كن. ٢٨چون به خانه درآمد، آن دو مرد نزدش آمدند. عيسي از آنها پرسيد: آيا ايمان داريد كه ميتوانم اين كار را انجام دهم؟ پاسخ دادند: بله، سرور ما. ٢٩ سپس عيسي چشمانشان را لمس كرد و گفت: بنابر ايمانتان برايتان انجام شود. ٣٠آنگاه چشمان ايشان باز شد. عيسي آنان را به تاكيد امر فرمود: مراقب باشيد كسي از اين موضوع آگاه نشود. ٣١اما آنها بيرون رفته، او را در تمام آن نواحي شهرت دادند. ٣٢در همان حال كه آنها بيرون مي رفتند، مردي ديو زده را كه لال بود، نزد عيسي آوردند. ٣٣چون عيسي ديو را از او بيرون راند، زبان آن مرد لال باز شد. مردم حيرت زده مي گفتند: چنين چيزي هرگز در اسرائيل ديده نشده است. ٣٤ اما فريسيان گفتند:او ديوها را به ياري رئيس ديوها بيرون ميراند.

متی۹: ۳۴ـ۲۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *