شفاي مرد ديوزده


۱

٢١آنها به كَفَرناحوم رفتند. چون روز شَبّاب فرا رسيد،عيسي بيدرنگ به كنيسه رفت و به تعليم دادن پرداخت. ٢٢مردم از تعليم او در شگفت شدند، زيرا با اقتدار تعليم ميداد، نه همچون علماي دين. ٢٣در آن هنگام، در كنيسه آنها مردي بود كه روح پليد داشت. او فرياد برآورد: ٢٤اي عيساي ناصري، تو را با ما چه كار است؟ آيا آمده اي نابودمان كني؟ مي دانم كيستي! تو آن قدّوس خدايي! ٢٥عيسي او. ا نهيب زد و گفت:خاموش باش و از او بيرون بيا! ٢٦آنگاه روح پليد آن مرد را سخت تكان داد و نعره زنان از او بيرون آمد. ٢٧مردم همه چنان شگفت زده شده بودند كه از يكديگر مي پرسيدند: اين چيست؟ تعليمي جديد و با اقتدار! او حتي به ارواح پليد نيز فرمان مي دهد و آنها اطاعتش مي كنند. ٢٨پس ديري نپاييد كه آوازه او در سرتاسر سرزمين جليل پيچيد.

مرقس۱: ۲۸ـ۲۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *