فرار به مصر


۲

١٣پس از رفتن مغان،فرشته خداوند در خواب بر يوسف ظاهر شد و گفت: برخيز، كودك و مادرش را برگير و به مصر بگريز و در آنجا بمان تا به تو خبر دهم، زيرا هيروديس در جستجوي كودك است تا او را بكشد. ١٤پس يوسف شبانگاه برخاست،كودك و مادرش را برگرفت و رهسپار مصر شد، و تا زمان مرگ هيروديس در آنجا ماند. بدين گونه، آنچه خداوند به زبان نبي گفته بود تحقق يافت كه،
پسر خودرا از مصر فراخواندم
١٦چون هيروديس دريافت كه مغان فريبش داده اند، سخت براشفت و دستور داد تا در بيت لحم و اطراف آن همه پسران دو ساله و كمتر را، مطابق با زماني كه از مغان تحقيق كرده بود، بكشند. ١٧آنگاه آنچه به زبان ارمياي نبي گفته شده بود، به حقيقت پيوست كه:
١٨صدايي از رامه به گوش مي رسد،
صداي شيون و زاري و ماتمي عظيم.
راحيل براي فرزندانش مي گريد
وتسلي نميابد،
زيرا كه ديگر نيستند.

متی۲: ۱۸ـ۱۳

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *