مرگ عیسی

۲۳

۴۴حدود ساعت ششم بود که تاریکی تمامی آن سرزمین را فراگرفت و تا ساعت نهم ادامه یافت، ۴۵زیرا خورشید از درخشیدن بازایستاده بود. در این هنگام، پردۀ محرابگاه از میان دوپاره شد. ۴۶آنگاه عیسی به بانگ بلند فریاد برآورد: ای پدر، روح خود را به دستان تو می‌سپارم. این را گفت و دَمِ آخر برکشید. ۴۷فرماندۀ سربازان با دیدن این واقعه، خدا را تمجید کرد و گفت: به‌یقین که این مرد بی‌گناه بود. ۴۸مردمی نیز که به تماشا گرد‌آمده بودند، چون آنچه رخ داد دیدند، در حالیکه بر سینۀ خود می‌کوفتند، آنجا را ترک کردند. ۴۹امّا همۀ آشنایان او، از جمله زنانی که از جلیل از پی‌اش روانه شده بودند، دور ایستاده، این وقایع را نظاره می‌کردند.

لوقا۲۳: ۴۹ـ۴۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *