مرگ عیسی

۱۵

۳۳از ساعت ششم تا نهم، تاریکی تمامی آن سرزمین را فراگرفت. ۳۴در ساعت نهم، عیسی با صدای بلند فریاد برآورد: ایلویی،ایلویی، لَمّا سَبَقْتَنی؟ یعنی خدای من، خدای من، چرا مرا وا گذاشتی؟ ۳۵برخی از حاضران چون این را شنیدند، گفتند: گوش دهید، الیاس را می‌خواند. ۳۶پس شخصی پیش دوید و اسفنجی را از شراب ترشیده پر کرد و بر سر چوبی نهاده، پیش دهان عیسی برد تا بنوشد، و گفت: او را به حال خود واگذارید تا ببینیم آیا الیاس می‌آید او را از صلیب پایین آورد؟ ۳۷پس عیسی به بانگ بلند فریادی برآورد و دمِ آخر برکشید. ۳۸آنگاه پردۀ محرابگاه از بالا تا پایین دوپاره شد. ۳۹چون فرماندۀ سربازان که در برابر عیسی ایستاده بود، دید او چگونه جان سپرد، گفت: «راستی این مرد پسر خدا بود. ۴۰شماری از زنان نیز از دور نظاره می‌کردند. در میان آنان مریم مَجْدَلیّه، مریم مادر یعقوب کوچک و یوشا، و سالومه بودند. ۴۱این زنان هنگامی که عیسی در جلیل بود، او را پیروی و خدمت می‌کردند. بسیاری از زنان دیگر نیز که همراه او به اورشلیم آمده بودند، در آنجا بودند.

مرقس۱۵: ۴۱ـ۳۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *