مَثَل ضیافت بزرگ

۱۴

۱۵چون یکی از میهمانان که با عیسی همسفره بود این را شنید، گفت: خوشابهحال آن که در ضیافت پادشاهی خدا نان خورَد. ۱۶عیسی در پاسخ گفت: «شخصی ضیافتی بزرگ ترتیب داد و بسیاری را دعوت کرد. ۱۷چون وقت شام فرارسید، خادمش را فرستاد تا دعوت‌شدگان را گوید، بیایید که همه‌چیز آماده است. ۱۸امّا آنها هر یک عذری آوردند. یکی گفت: مزرعه‌ای خریده‌ام که باید بروم آن را ببینم. تمنا اینکه معذورم بداری. ۱۹دیگری گفت: پنج جفت گاو خریده‌ام، و هم‌اکنون در راهم تا آنها را بیازمایم. تمنا دارم معذورم بداری. ۲۰سوّمی نیز گفت: تازه زن گرفته‌ام، و از این‌رو نمی‌توانم بیایم.۲۱پس خادم بازگشت و سرور خود را آگاه ساخت. میزبان خشمگین شد و به خادم دستور داد به کوچه و بازار شهر بشتابد و فقیران و معلولان و کوران و لنگان را بیاورد.۲۲خادم گفت: سرور من، دستورت را انجام دادم، امّا هنوز جا هست. ۲۳پس آقایش گفت: به جاده‌ها و کوره‌راههای بیرونِ شهر برو و به‌اصرار مردم را به ضیافت من بیاور تا خانه‌ام پر شود.۲۴به شما می‌گویم که هیچ‌یک از دعوت شدگان، شام مرا نخواهند چشید.

لوقا۱۴: ۲۴ـ۱۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *