شفای پسر دیوزده

۹

۳۷روز بعد، چون از کوه فرود آمدند، جمعی انبوه با عیسی دیدار کردند. ۳۸ناگاه مردی از میان جمعیت فریاد زد: استاد، به تو التماس می‌کنم نظر لطفی بر پسر من بیفکنی، زیرا تنها فرزند من است. ۳۹روحی ناگهان او را می‌گیرد و او در‌دَم نعره برمی‌کشد و دچار تشنج می‌شود، به‌گونه‌ای که دهانش کف می‌کند. این روح به‌ندرت رهایش می‌کند و قصد نابودی‌اش دارد. ۴۰به شاگردانت التماس کردم از او بیرونش کنند، امّا نتوانستند. ۴۱عیسی پاسخ داد: ای نسل بی‌ایمان و منحرف، تا به کِی با شما باشم و تحملتان کنم؟ پسرت را اینجا بیاور. ۴۲حتی هنگامی که پسر می‌آمد، دیو او را بر زمین زد و به تشنج افکند. امّا عیسی بر آن روح پلید نهیب زد و پسر را شفا داد و به پدرش سپرد. ۴۳مردم همگی از بزرگی خدا در حیرت افتادند. در آن حال که همگان از کارهای عیسی در شگفت بودند، او به شاگردان خود گفت: ۴۴به آنچه می‌خواهم به شما بگویم به‌دقّت گوش بسپارید: پسر انسان به‌دست مردم تسلیم خواهد شد. ۴۵امّا منظور وی را درنیافتند؛ بلکه از آنان پنهان ماند تا درکش نکنند؛ و می‌ترسیدند در این‌باره از او سؤال کنند.

لوقا٩: ٤٥-٣٧

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *