زنده شدن ایلعازَر

۳۸سپس عیسی، باز در حالی که برآشفته بود، بر سر قبر آمد. قبر، غاری بود که بر دهانه‌اش سنگی نهاده بودند. ۳۹فرمود: سنگ را بردارید. مارتا خواهرِ متوفا گفت: سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش می‌دهد، زیرا چهار روز گذشته است. ۴۰عیسی به او گفت: مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری، جلال خدا را خواهی دید؟۴۱پس سنگ را برداشتند. آنگاه عیسی به بالا نگریست و گفت: پدر، تو را شکر می‌گویم که مرا شنیدی، ۴۲و می‌دانستم که همیشه مرا می‌شنوی. امّا این را به‌خاطر کسانی گفتم که در اینجا حاضرند، تا ایمان آورند که تو مرا فرستاده‌ای. ۴۳این را گفت و سپس به بانگ بلند ندا در‌داد: ایلعازَر، بیرون بیا! ۴۴پس آن مرده، دست و پا در کفن بسته و دستمالی گِرد صورت پیچیده، بیرون آمد. عیسی به ایشان گفت: او را باز کنید و بگذارید برود.

12 دیدگاه در “زنده شدن ایلعازَر”

  1. Thanks for some other wonderful article.
    The place else may anybody get that type of info in such a
    perfect way of writing? I’ve a presentation subsequent week, and
    I am at the search for such info.

    Feel free to surf to my blog post; KetoYou

  2. Someone essentially help to make critically articles I’d state.
    That is the first time I frequented your website page and thus far?
    I amazed with the research you made to make this actual publish
    amazing. Great task!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *