زنده شدن ایلعازَر

۳۸سپس عیسی، باز در حالی که برآشفته بود، بر سر قبر آمد. قبر، غاری بود که بر دهانه‌اش سنگی نهاده بودند. ۳۹فرمود: سنگ را بردارید. مارتا خواهرِ متوفا گفت: سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش می‌دهد، زیرا چهار روز گذشته است. ۴۰عیسی به او گفت: مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری، جلال خدا را خواهی دید؟۴۱پس سنگ را برداشتند. آنگاه عیسی به بالا نگریست و گفت: پدر، تو را شکر می‌گویم که مرا شنیدی، ۴۲و می‌دانستم که همیشه مرا می‌شنوی. امّا این را به‌خاطر کسانی گفتم که در اینجا حاضرند، تا ایمان آورند که تو مرا فرستاده‌ای. ۴۳این را گفت و سپس به بانگ بلند ندا در‌داد: ایلعازَر، بیرون بیا! ۴۴پس آن مرده، دست و پا در کفن بسته و دستمالی گِرد صورت پیچیده، بیرون آمد. عیسی به ایشان گفت: او را باز کنید و بگذارید برود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *