شفای فقیر نابینا

۱۸

۳۵چون نزدیک اَریحا رسید، مردی نابینا بر کنار راه نشسته بود و گدایی می‌کرد. ۳۶چون صدای جمعیتی را که از آنجا می‌گذشت شنید، پرسید: چه خبر است؟ ۳۷گفتند: عیسای ناصری در گذر است. ۳۸او فریاد برکشید: ای عیسی، پسر داوود، بر من ترحم کن! ۳۹کسانی که پیشاپیش جمعیت می‌رفتند، عتابش کردند و خواستند خاموش باشد. امّا او بیشتر فریاد برآورد که: ای پسر داوود، بر من ترحم کن! ۴۰آنگاه عیسی بازایستاد و امر فرمود آن مرد را نزد او بیاورند. چون نزدیک آمد، عیسی از او پرسید:۴۱چه می‌خواهی برایت بکنم؟ گفت: سرور من، می‌خواهم بینا شوم.۴۲عیسی به او گفت: بینا شو! ایمانت تو را شفا داده است. ۴۳کور همان‌دم بینایی خود را بازیافت و خدا را سپاس‌گویان، از پی عیسی شتافت. مردم چون این را دیدند، همگی خدا را سپاس گفتند.

لوقا۱۸: ۴۳ـ۳۵

57 دیدگاه در “شفای فقیر نابینا”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *