درباره من (About Me)

مردن نسبت به گناه و زندگی در مسيح

پس چه گوییم؟ آیا به گناه‌کردن ادامه دهیم تا فیض افزون شود؟ هرگز! ما که نسبت به گناه مردیم، چگونه می‌توانیم به زندگی در آن ادامه دهیم؟ آیا نمی‌دانید همۀ ما که در مسیحْ عیسی تعمید یافتیم، در مرگ او تعمید یافتیم؟۴پس با تعمید یافتن در مرگ، با او دفن شدیم تا همانگونه که مسیح به‌وسیلۀ جلال پدر، از مردگان برخیزانیده شد، ما نیز در زندگی نوینی گام برداریم. پس اگر در مرگی همچون مرگ او، با وی یگانه شده‌ایم، به‌یقین در رستاخیزی همچون رستاخیز او نیز با او یگانه خواهیم بود.۶زیرا می‌دانیم آن انسانِ قدیمی که ما بودیم، با او بر صلیب شد تا پیکرِ گناه درگذرد و دیگر گناه را بندگی نکنیم.۷چون آن که مرده است، از گناه آزاد شده است. ۸حال اگر با مسیح مرده‌ایم، ایمان داریم که با او زندگی نیز خواهیم کرد.۹زیرا می‌دانیم چون مسیح از مردگان برخیزانیده شده است، دیگر هرگز نخواهد مرد و مرگ دیگر بر او تسلطی ندارد.۱۰او با مرگ خود، یک بار برای همیشه نسبت به گناه مُرد و در حیات کنونی خود برای خدا زندگی می‌کند. ۱۱به همینسان، شما نیز خود را نسبت به گناه مرده انگارید، امّا در مسیحْ عیسی نسبت به خدا، زنده.۱۲پس مگذارید گناه در بدنهای فانی شما فرمان براند تا امیال آن را اطاعت کنید.۱۳اعضای بدن خود را تسلیم گناه نکنید تا ابزار شرارت باشند، بلکه همچون کسانی که از مرگ به زندگی بازگشته‌اند، خود را تسلیم خدا کنید. و اعضای بدن خود را به او بسپارید تا ابزار پارسایی باشند.۱۴زیرا گناه بر شما فرمان نخواهد راند، چون زیر شریعت نیستید بلکه زیر فیضید.

روميان ٦: ١٤-١

❤️🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏❤️

سلام به دوستان و خوانندگان عزیز

رويا هستم و در یه خانواده مذهبی در تهران بدنیا اومدم و از سن ۹ سالگی که به سن تکلیف رسیدم انجام فرایض دینی مثل رعایت حجاب و خوندن نماز و گرفتن روزه و .. تو مدرسه و تقريبا تو خونمون اجباری بود، از همون بچگی از مُردن میترسیدم،از تنها شدن بعد دفن جسم،از فشار قبر که اونقدر له میشی که گناهات مثل یه مایع سیاه ازت میزنه بیرون ، از اینکه اگه یه تار از موهام بیرون باشه وقتی بمیرم از همون یه تار مو آویزونم میکنن، از اینکه اگه لباسم آستیناش کوتاه باشه یا شلوارک پام کنم وقتی بمیرم مذاب بریزن رو دست و پام، از نکیر و منکر که انقدر سوالاشون سخته که هرکسی نمیتونه از پس جواباش بر بیاد (مگر اینکه روحانی باشی) و…….بگذریم که با این عقاید و افکار بزرگ شدم . سعی میکنم خیلی خلاصه بگم،
تو منطقه مجیدیه آرایشگاه داشتم و چون منطقه ارامنه نشين هم بود از بين خانوم هاي ارامنه فقط خانوم كاترين رابطه نزديك تري با من داشتند و جزورمشترياي خوب ما بودن. آرایشگاه رو بعد دو سال تحویل صاحب ملک دادم و بنا به شرایطی ترجیحا تو خونه و یه روزایی کارای آرایشگری میکردم و خانوم كاترين همچنان جزو مشتریانم بود ، همه چیز از یه سوال شروع شد که خانوم ژاکلین ازم پرسید که در مورد عیسی مسیح چی میدونی؟؟ منم گفتم میدونم که اسم مادرش مریم هست ، روح القدوس هست ، زمانی که بدنیا اومد شروع به حرف زدن کرد و جزو پيامبران اولوالعزم هستند، گفت: ميدوني به صلیب کشیده شد ؟؟ و چرا؟؟ و من جواب رو نمیدونستم. یه سی دی بنام مصاٸب مسیح داد بمن که ببینم و شروع کرد درمورد عیسی مسیح حرف زدن و من خجالت زده از اینکه چطور ممکنه اینهمه سال در جریان این سخنان آرامبخش نیستم. از تمام حرفهایه قشنگی که زد یه جملش منو مجذوب خودش کرد و اون درمورد مرگ بود، کابوسی که از کودکی با من بود. گفت: مُردن مثل این هست که از یه اتاق دربیای و بری تو یه اتاق دیگه، به همین راحتی.
واای خدای من به همین راحتی. نه فشار قبر داشت و نه نکیرومنکر و نه هیچ چیز دیگه ای .
فیلم رو که دیدم باورم نمیشد از عیسی مسیح فقط چهار تا جمله بدونم، چرا هیچوقت از این همه سختی و بزرگی و مهربانی حرفی نزده بودن؟؟ مگه ميشه انقدر مهربان باشي؟؟ مگه ميشه فقط راهنما باشي؟؟ بدون جنگ و خونريزي ؟؟ و بدتر اينكه چرا از اين همه مهرباني هيچكسي حرفي نزنه؟؟ چرا..؟؟؟ چرا…؟؟ واین آغاز گرایش من به دین مسیح شد.
با توجه به حساسیت دولت نسبت به این قضیه هیچوقت نشد که خود کلیسا برم ولی با احتیاط تو کلیسا خونگی شرکت می کردم و هر روز مشتاق تر از دیروز بودم و هستم و خواهم بود.
امروز تصمیم گرفتم بعنوان یک عضو خیلی کوچیک دستی در رساندن صدای انجیل به هموطنانی که مشتاق شنیدن هستند را داشته باشم.
فیض و راستی خداوند با همه شما عزیزان.

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزيز
سهيل هستم و باعث خوشحاليم كه چند خطي رو از خودم براتون بنويسم.
در خانواده اي بدنيا اومدم كه از زماني كه يادمه بطور پنهاني دنباله رو يه اقليت مذهبي بودند كه چندان مايل به توضيح درموردش نيستم.
و خوشبختانه من شانس اين رو داشتم كه از طرف خانوادم آزادي انتخاب داشتم،
البته ناگفته نماند هرازگاهي به ظاهر هم كه شده مجبور ميشدم در يكسري جلسات خانوادگي مشاركت كنم تا اقوام رو متوجه اين آزادي نكنم، و رفته رفته اين باعث ايجاد فاصله بين من و خانواده و اقوام شد.
با اين وجود از زماني كه خودمو شناختم كلا از هرچي دين و عبادت بود فراري بودم ، بيزار بودم ، معتقد بودم ديني كه توش اجبار و خشم و زور و خونريزي باشه به هيچ دردي نميخوره.
انصافا هيچ چيزي مثل اجبار به انجام فرائض ديني مخل آسايس و روان من نبود ولي چه ميشد كرد؟ سالها با همين منوال سپري شد تا ازدواج كردم، همسرم بزرگ شده در خانواده مذهبي بود و بعد از چند سال تو ايران با مسيحيت آشنا شد و درموردش باهام صحبت كرد و من همون تنفر ديني رو همچنان همراه داشتم و البته ناگفته نماند هيچوقت مانعش نشدم و دورادور مراقب رفتار و اعمالش بودم و به عنوان همسر همراهيش ميكردم.
شش سالي از زندگي مشتركمون تو ايران ميگذشت كه باتوجه به شرايط بد اجتماعي وفشار و كنترل دولت بر زنان و… تصميم به مهاجرت گرفتيم، راه سختي پيش رو داشتيم ولي از ادامه دادن بهتر بود ،
يا مرگ يا زندگي
. واقعا فاجعه بود كه سي سال از بهترين روزهاي زندگيمون تو گير و اجبار و عزاداري گذشته بود .
بگذريم كه بسلامت رسيديم و زندگي رو از صفر شروع كرديم ، سه سالي از زندگي در خارج از كشور ميگذشت و همسرم در انتخاب دينش مصمم تر بود و هر روز مشتاق تر از ديروز در پي تعليم ميرفت و زماني هم كه خونه بود حتي الامكان پيگير شبكه هاي مسيحيت بود و….
يكروز زودتر از هميشه مرخصي گرفتم خسته و ناراحت از سركار برگشتم خونه ، پشت در كه رسيدم صداي تلويزيون رو ميشنيدم كه داشت سرودپرستشي پخش ميكرد و بي اختيار سي دقيقه دم در خونه نشستم و به اين آهنگهاي زيبايي كه داشت پخش ميشد گوش دادم و احساس كردم چقدر دوست دارم بيشتر و بيشتر گوش بدم، چقدر دوست داشتم دعا كنم، يه احساس سبكي داشتم ، حال عجيبي بود. از اون روز به بعد با كمك همسرم و دوستانم خواستم بيشتر بدونم و بيشتر ببينم و هرچي قدم به جلوتر گذاشتم براي بيشتر دونستن، تشنه تر شدم تاجايي كه مسيحيت رو بعنوان دين خودم پذيرفتم و بعد از تعميد گرفتن تمام تلاشم اينه كه جزو بهترين فرزندان خداوندم باشم. آمين كه فيض و بركت خداوند همراه تمامي فرزندانش باشد.